آخرین جمعه تابستون

سلام نازمامان.gif)
جمعه ای که گذشت آخرین جمعه ی تابستون بود 28 شهریور 1393 ،یه روز کمی سرد و بارونی
ساعت 12 ظهر بود، تازه صبحونه خورده بودیم
تعجب نکن ،آخه شب قبلش خوابت نمی گرفت دوست داشتی بازی کنی
بابایی تا جایی که راه داشت باهات بازی کرد،اما دیگه خوابش گرفته بود
، تقریبا تا 4صبح با هم بیدار موندیم
حالا دیدی به خاطر همین دیر صبحونه خوردیم.gif)
بعد صبحونه بابایی رفت بیرون ،چند دقیقه بعدش خاله مریم[گوهری] زنگ زد ،دعوتمون کرد که ناهار بریم خونشون بعدش هم بریم بیرون ،ما هم رفتیم ،ناهار رو که خوردیم رفتیم سمت ماسوله
،تاماسوله رفتیم اما
داخل شهر نشدیم اخه از ورودی شهر ترافیک بود ،تازه بارون هم میومد
برگشتیمو بین راه یه جا موندیم تا استراحت کنیم
موقع رفتن وقتی سوار ماشین شدیم گریه کردی دوست نداشتی بریم
بعدش
رفتیم فومن چندتا کلوچه ی داغ خوردیم ،توی اون هوای سرد واقعا چسبید ،می خواستم بهت بدم اما ترسیدم
،آخه تو حرکت بودیم ،دیگه حدودا ساعت 8 بود که رسیدیم رشت رفتیم خونه ی خاله مریم تا یخورده استراحت کنیمو آبی به دست و رومون بزنیم،قرار شد که گردشمون رو تکمیل کنیم ،شام
رفتیم سمت لنگرود،بماند
که چی خوردیم ،آخه میترسم دلت بخواد ،بعد شام سر راه رفتیم لاهیجان یکمی هم اونجا موندیم
قند عسل مامان خیلی پسر خوبی بودی
اذیتمون نکردی ،باعث شدی که خیلی بهمون خوش بگذره.
عزیز دل مامان امروز که دارم برات مینویسم 1شنبه است 30 شهریور1393
،3ماه از تابستون رو با همدیگه پشت سر گذاشتیم، با تموم خوشی ها والبته سختی ها
قند عسلم خدا کنه روزای پیش رومون رو هم با خوشی وبدون هیچ مشکلی پشت سر بذاریم .











آخرین جمعه تابستون 


